تبليغاتX

در چشم تو دیدم .......... آن شب چلچراغ زندگـــــــــــــــــــانی بود... لطفی نمی خواهم و این نامه حرفی برای مهربانـــــــــــی بود

روزنه خیـــــــــــــــــــــــــال
 

...





آن قدر آمده بودم

آن قدر به ازای گام هایم روی پله ها نقاشی کشیده بودم...

آن قدر باور کرده بودم...

تا بلاخره یافتم

پیچکی را از سهم زمستانیم

شاید هم در بهاری بود شگفت انگیز

آری من فاتح بودم

حالا هرچقدر هم فرار کنی

سهم من از تو تهی نمی شود

گوشواره هایت گیر می کند به پیچاپیچ دامنت


آری سهم من از زندگی اینست

تو می ایستی

مهربان، خواستنی...


و باز از یک قصیده

به تو می رسم.



 

نوشته شده توسط مریم لطفی در پنجشنبه 1390/10/29 ساعت 8:31 PM موضوع | لینک ثابت


پرسه

 

شب بود و یک بغل احساس،

یک پرسه در خیابان آرزوی دخترک خواب شد ...

                       * * *

هنوز به این حس نرسیده بود

که مردگان شاهزاده خاکند

و شب باور هرچه است که مردم ندارند

ترانه آغاز شد

سکوت مرد

ودخترک پرواز کرد

بالاتر از پرسه ...

رها آسمان می پیمود

بشریت می جست

و شب زنده می کرد

 

در آن سکوت مطلق عالیجناب حسرت چه پرسه ها که نخورد

باور حس کوچه رادخترک گریه کرد و مرد  . . .

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم لطفی در سه شنبه 1389/09/02 ساعت 11:34 AM موضوع | لینک ثابت


دوست شادی هام

 

دوست شادی هام بودی فقط...

واس خنده هام می موندی و فقط ....

تازه فهمیدم بمیرم نمی یای به دیدنم

دیشبم داشت خیس می شد گلای روی پیرهنم

دیگه یه تبصره ام

قانونمو نمی شکونه

خنده هام دستت بمونه گریمم دیگه حرومه

حق دارم که گریمو به پای چشمات نریزم

نی نی بودن پیش کشت نبودی حتی نویدم

این بهم ثابت شده تو هم مثل اونا شدی

مهربونیت ته کشیده کلی بی وفا شدی

اون نینیم که هر شبا شب بخیرش لالایی بود

تازه فهمیدم نگاهش فصل بی وفایی بود ...

نمی خام حس بکنم تو هم داری بد می کنی

شاید هم تقصیر من باشه بگی

چقدر داری شک می کنی

اما دیشب بخدا، صدا صدای تو نبود

این جوری حرف زدنا اصلا تو ذات تو نبود

خلاصه رسمش نبودش

هرجوری تا کنی هستم

به روی خوبی تازت

چشامو همیشه بستم.

 

 


 

نوشته شده توسط مریم لطفی در دوشنبه 1389/03/03 ساعت 1:34 PM موضوع | لینک ثابت


عشق رو تکرار نکن

 

 

 

تو که شکستی منو عشق رو تکرار نکن

با زبون بی صدات این دلمو خار نکن

هرچی بین ما گذشته مثل بادی تو هوا شد

قصه ی عشق ما مث قصه ی زاغ سیاه شد

می بینم اومدی و دوباره از عشق میگی

تکرار عشق سیاه و با دوتا چشم میگی

بهتره تو هم نگاهی به چشای من کنی

تا که از دیدن چشمم یه کمی تو شرم کنی

نفرت از چشام میباره؛

           نفرت از صدام میباره

این تنفر تو رو یاد اون شب سیاه میاره؟

آهای ای سیه دل ،

عشق رو تکرار نکن

با زبون بی صدات

قلبمو وادار نکن 

عشق دیگه تموم شد،

این آخرین حرفمه ...

باز داره چشمای تو منو صدا می زنه .

 

 

 

اسفند ۸۲


 

نوشته شده توسط مریم لطفی در دوشنبه 1388/11/12 ساعت 4:29 PM موضوع | لینک ثابت


واسه کـــــی ؟

 

واسه كي از سفرت حــــذر کنی ؟

واسه کـی شادیهات و هدر کنی ؟

چه جوری تو چشماشون نگاه کنی

واسه کـــی بغض گلوت و تر کنی ؟

 واسه کی پر از صــداقت بشی تو ؟

واسه کی رسوای عبادت بشی تو؟

می بــینی چطور اسیرش شدی تو

چه جـــوری از آدما سیـــر شدی تو           

دیدی آخر دیگه اون ناجــــــی نشد

از دلت رفت و دیـگه باقــــــی نشد

واسه کی مثل گلا پر بــــــشی تو

از زمونه تا ابد قــــــهر بشــی تو؟

واسه کی ؟ واسه صدای حرف کی؟

خیس شی زیر بارون و نگی تر شدی تو...

 

 

مرداد ۸۳


 

نوشته شده توسط مریم لطفی در سه شنبه 1388/10/08 ساعت 12:10 PM موضوع | لینک ثابت


گلایـــــه

 

 

یادمه روزایی که به چشمات عادت کردم         به تو گفتم عاشقم این دل و راحت کردم

اونجا که گفته بودیم "با هم باشیم" یادت میاد؟    رفتم اونجــا یه روز و کلی زیارت کردم

گلای مریمی که داده بودی هنوز دارم                         با اونا اتاقــمو پر از طــراوت کردم

وقتی که قهر بودی و گفتی نیا ببینمت                    روز میلاد تنت رومن مـــبارک کردم

اون روزا که ناخوشی به روزگارت زده بود                    اومدم یواشکی تو رو عیادت کردم

نمیخواستی توی شعرام ببرم اسم تو رو        اگه  دیدی اسمتو ، ببخش، جسارت کردم

طرح تو، تو نقاشی بیشتر درخت و بوته بود    حتی من به اون درختا هم حسادت کردم

راستی اون دفتر شعری که گرفتی پس بده          آخه دیگه شعرام و پر از صداقت کردم

میون اون همه احساس و غزل، عزیز من       چرا باز می خوای بگی به تو خیانت کردم؟!

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم لطفی در دوشنبه 1388/08/11 ساعت 11:13 AM موضوع | لینک ثابت


هيس!!

 

 

هيس بر ماهيان…

هيس بر موليان...

هيس برشمع سرشت

هيس بر عشقي که اينگونه نوشت ...

 

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مریم لطفی در یکشنبه 1388/06/15 ساعت 2:30 PM موضوع | لینک ثابت


 

به ياد خاطرات:                        

چشم من گوش به باران روان مي بازد

وسرايم همه محواين صدا شاداب است...

دل من آرامشي؛  حس عجيبي دارد

گوئي از ورطه ي والا ، آن عظيم آگاه است

چک چک ابر کريم و مه سردي اينجاست

جنگل و سبزي باران هم از اينجا پيداست...

 من در اين سردي فقط سادگي اي مي خواهم

که سرم ، با شادي اي به شانه اش بسپارم

که نباشد گذرم با چن وچون و اي واي  ...

یا که با آشفتگي ها در نيفتد کارم

من نمي خواهم که باران

 مرا ناله ي تلخي بيند

يا که هر روز مرا در کومه ای ،

عاشق فردي بيند

من نمي خواهم که چشمانم در اين آسودگي

 دلمرده باشد

يا که تفسير دلم در پيش باران

 ناله اي پژمرده باشد

"من در اين آسودگي ،

                آسودگي مي خواهم

  از تو و عشقت ، فقط من سادگي مي خواهم ...    " 

بام خانه با دلم ، با قصه هايم آشناست

چتر نارنجي ، رفيقم! باسکوتم هم صداست

 عصر گرميست و اهل ده هم خفتند

قافله به خاطرم در پي تو مي جستند ...

انقدر اينجا نشينم تا که شايد خبري آوردند

جاهلان، خانه نشينان هرچه گفتند گفتند ...

 انقدر اينجا نشينم دست تو دستم بگيرد

می شوم آرام...

 ز مهرت...

تا که باران هم ببيند  ...

..

سروده شده در  :   ديروز


 

نوشته شده توسط مریم لطفی در دوشنبه 1388/05/12 ساعت 0:14 AM موضوع | لینک ثابت